سفر زندگی علی
سلام پسرم امروز که دارم برات می نويسم تاريخ 27/7/91 زمانی که سن شما 9 ماه و 8 روز خيلی دير شروع کردم اونم به دليل مشغله کاری زياد بعد هم يکم تنبلی
خوب می خوام از اولش بگم از زمانی که امدی تو دل مامانی :
19 ارديبهشت ٩٠آزما یشگاه آپادانا خيابان قرنی نزديک اداره مامانی ساعت 1 جواب آزمايشم گرفتم مثبت بود 
توشدی همه دنيای من![]()
همه چيز خوب پيش می رفت تا هفته شانزدم که من و بابايي رفتيم سونوگرافی فرزانه و ديديم نی نی ما پسر
از قبل اسم شما را علی گذاشتم تا آنروز که ديگه تصميم قطعی شد برای اسم قشنگت اميدوارم مثل اسمت نامدار باشی.
مامانی شما تا 7 ماهگی بيشتر نتونست بره سر کار بعد از اون استراحت مطلق البته خيلی هم مطلق نبود چون هنوز خيلی کار داشتم :خريد سيسمونی آماده کردن خونه برای علی آقا و کلی کارهای ديگه که همه را خودم و بابايي انجام داديم .صبح روز 20 دی ماه 90 ساعت 6 صبح بلند شدم که نماز بخونم و آماده بشيم بريم بيمارستان ساسان برای ساعت 8 صبح نوبت عمل داشتم .ساعت 7 حرکت کرديم و ساعت 7.30 بستری شدم خيلی استرس داشتم و دلم شور می زد ساعت 8.30 پرستارهای مهربان امدند و منو بردن اتاق عمل من بغض کردم و تا بابايي را ديدم زدم زير گريه و گفتم برام دعا کنيد وقتی رفتم توی اتاق عمل چون بيهوشی کامل را دوست نداشتم بيحسی را انتخاب کردم تا از لحظه بدنيا آمدنت لذت ببرم خيلی سخت ولی شيرين بود تااينکه ساعت 9.15 بدنيا آمدی يک پسر مو مشکی که از همان جا بيمارستان گذاشتی رو سرت.gif)
روز بعد مرخص شديم و آمذيم خانه مامان اکرم و اونجا برامون گوسفند سر بريدند و شب کلی مهمون داشتيم بعد از اينکه همه رفتن شما شروع کردی به گريه کردن چون شير نميخوردی و من مجبور بودم شير بدوشم بريزم تو شيشه که اين کار باعث شد که شما ديگه سينه مامانی را نگيری و خيلی اذيت شديم روز سوم تولد ت متوجه شديم کمی زردی داری و برديم دکتر روزرخ و گفت بله زردی داره و حتما بايد بره توی دستگاه و بابايي زحمت کشيد و دستگاه را آوردن خانه و شما 3 روز توی دستگاه بودی و همچنان شير هم نمی خوردی و من همش غصه می خوردم و گريه می کردم تا اينکه روز ششم تصميم گرفتم هر طور شده شما شير بخوری و به همکاری خاله شهلا موفق شديم
.gif)
روز دهم هم خاله شهلا زحمت کشيد و شمارا برای اولين بار برد حمام
.gif)
بعد از چند روز شما را برديم ختنه بيمارستان مردم که خيلی خوب بودی فقط اولش يک کم گريه کردی و خيلی زود خوب شدی
.gif)
از 2 ماهگی هم دلدرد شما شروع شد و تا 3 ماهگی ادامه داشت او لين سفر شما 3/1/91 به گلپايگان عروسی پسر عموی بابا بود که آخر شب دوباره دلدرد گرفتی و کلی گريه کردی
و وقتی گريه می کردی اين شکلی بودی.
بعد از دلدردت تا6 ماهی خوب شير می خوردی و می خوابيدی و بايد کمکم آماده می شديم که مامان مرخصيش تمام شده و بايد بره سر کار .
تمام واکسن هات زديم و خيلی زود خوب میشد خدا را شکر خيلی اذيت نمی شدی
بعد از واکسن 6 ماهگی تاريخ 28/4/91 متوجه اولين مرواريدت شدم
بعد تصميم گرفتيم يک مهمونی جشن دندونی برای شما بگيريم که تاريخش شد 30/5/91
الان که دارم برات می نويسم مامان 3 ماهه که می ره سرکا ر و چون بابا بهرام شب کاره روزها ازت مراقبت می کنه خيلی به بابا بهرام عادت کردی و همش بهونش را می گيری يادت نره بزرگ شدی حتما زحماتش را جبران کنی


سفر زندگی علی
