علیعلی، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

درباره علی

18 ماهگی

1392/10/4 14:20
نویسنده : مامان علی
249 بازدید
اشتراک گذاری

سلام پسر عزيزم امروز 18 ماهگی تمام می شه عزيز دلم خيلی شيرين شدی از شيطونی هات بگم يا از شيرين کاريها .الان که دارم برات می نويسم 20/٤/92 ساعت 9:50 دقيقه صبح برابر با 2 ماه رمضان هوا خيلی گرم .شما همچنان روزها پيش بابا هستی و مامانی می ره سرکار عزيز دل من خيلی روزها فکرم پيش تو که روزها را چطوری می گذرونی چی می خوری ولی تمام اين دلواپسيها را بابا از من دور می کنه چند روزی هست که قرار بابا روزکار بشه من کلی نگرانم که چکار کنم از طرفی دلم نمی یاد بزارمت مهد می خوام خودم از بزرگ شدنت لذت ببرم هنوز سر دوراهيم اميدوارم بتونم تصميم درستی بگيرم .پسر عزيزم زندگی اين روزها خيلی سخت شده بايد من و بابا باهم کار کنيم تا شما در آرامش باشی البته کنار يک پسر  دوست داشتنی خيلی شيرين.تمام سعيم اينکه تو در رفاه باشی اميدوارم روزی که داری اين مطالب رو می خونی خوب و خوش سالم باشی .یک مطلبی رو امروز توی فيسبوک خوندم اشک توی چشمام جمع شد دوست دارم اينجا بزارم که تو هم بخونی.

آلزایمر
چمدانش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود
یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،
کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش
... چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی
گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !
گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند
گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:
آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟
گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری
همه چیزو فراموش می کنی
گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول
تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!
خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .
اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،
و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .
زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده
و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم
قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند
آبنات قیچی را برداشت
گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی
دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن
اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:
چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد
یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...
جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم
طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم
در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد
زیر لب میگفت:
من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!.

 

عزيز دلم چند عکس به مناسبت 18 ماهگی انداختم که امروز به دليل سرعت پايين اينترنت نتونستم آپلود کنم حتما می ذارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به درباره علی می باشد