علیعلی، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 7 روز سن داره

درباره علی

12/12/2012

سلام پسر گلم بالاخره مامان وقت کرد يک سری به وبلاگت بزنه بعد از چند روز که مريض بودی خدا را شکر بهتری يک ويروس وارد بدنت شده بود که خيلی لاغر شدی الان که دارم می نويسم ٢٢/٩/٩١ مصادف با ١٢/١٢/٢٠١٢ کمتر از يک ماه ديگه تا تولدت مانده می خواستم ١ تولد حسابی برات بگيرم ولی فکر کردم وقتی شما ازش لذت نبری چه فايده ای داره مثل جشن دندونی از اول که مهمونها آمدن گريه کردی تا وقتی که رفتن خوابيدی امسال يک جشن خودمونی ميگيريم ولی وقت گرفتم برای آتليه تا من و شما بابايي بريم عکس بندازيم تا هر زمانی که آماده شد بزارم تو وبلاگت بوس تا بعد  راستی ١ مطلب جالب که همه جا خوندم می گن قرار ٢١ دسامبر ٢٠١٢ دنيا به آخر برسه ولی مطمئنم که درست نيست اين پيش...
22 آذر 1391

پارک سرخه حصار12/8/91

سلام پسر گلم جمعه دسته جمعی رفتيم پارک شما خيلی بازی کردی   عکس همراه مامان عکس همراه بابا  عکس با دايي حسن دايي مامان و بابا که خيلی دوستت داره   ...
15 آذر 1391

این روزها

سلام پسر عزيزم اين روزها خيلی بی حال شدی آخه چند روزی که مریض شدی و خيلی بی حالی مامان قربونت بره انشاله که زودتر خوب بشی دوستت دارم
15 آذر 1391

دعای مادر برای فرزندش

خدایا فرزندم را چنان قوی‌ساز که ضعف‌هایش را بشناسد. و به وقت ترسیدن، شجاعت رویارو شدن با خود را داشته باشد. خدایا فرزندم را چنان بپروران که به آرزوهای‌اش بسنده نکند و از عمل کردن باز نماند. خدایا از تو می‌خواهم که او را در مسیر راحتی و راحت طلبی نیندازی. بلکه او را با مشکلات و چالش‌ها مواجه نمایی بگذار تا برخاستن در طوفان را بیاموزد و با درد از پا افتادگان آشنا گردد. خدایا فرزندم را چنان بپروران که قلب‌اش زلال و اهدافش متعالی باشد. فرزندی که پیش از تسلط جویی به دیگران، بر نفس خود فرمانروا باشد. به جانب آینده بنگرد، اما گذشته را از یاد نبر...
8 آذر 1391

السلام علیک یا ابا عبداله

حسین جان این چه حزنی است نهفته در نام تو که بی اختیار دلها رو می شکند و اشک را در پشت پلک ها بی قرار می کند؟ آدم(ع)که برای پذیرش توبه خویش خدا را به اسماء حسنای او سوگند می داد وقتی به نام تو رسید"یا قدیم الاحسان بحق الحسین" بی اختیار دلش شکست و برای اول بار حضور اشک را در چشم ها تجربه کرد از جبرییل پرسید که چه سری است در این نام که فرق دل را می شکافد و آسمان چشم را بارانی می کند؟ آنگاه که جبرییل مصیبت عاشورای تو را بیان کرد آدم سیر گریست و تازه پی به راز «انی اعلم ما لا تعلمون» خدا وند برد. آری این گریه دست ما نیست.اختیار اشک در این مصیبت با ما نیست.دل ما از سنگ هم که باشد در مصیبت تو،نه می شکند که خون میش...
30 آبان 1391

علی با کلاه نارنجی

اين عکس را بابا انداخته وقتی از حمام آمدی من کلاه سرت کردم که سرما نخوری و اين هم پستونک که شما عاشقشی از مامان بيشتر دوستش داری الان هم برعکس گذاشتی تو دهنت. ...
18 آبان 1391

پسرم عزیزم

سلام عزيز دلم نمی دانم چند سالته زمانی که خاطراتت را می خوانی ولی اينو بدون مامان و بابا دوستت دارم و عاشقتن . پسرم بزرگ شدی لالایی هام یادت نره چه قدر برات قصه بگم دوباره خوابت ببره چقدر نوازشت کنم تا تو به باور برسی این دو تا دستای منه تو اون روزای بی کسی وقتی بابای قصه هات خم شده پیش روی تو اگه چروک صورتم می بره آبروی تو لالایی هام یادت نره لالایی هام یادت نره بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره بذار برات قصه بگم دوباره خوابت ببره از روزا که مشت من  با دست تو وا نمی شد تو خواب و بیداری تو هیچ کسی بابا نمی شد اون که تو اوج خستگیش خنده رو لباش بودی شب که به خونه می رسید سوار شونه هاش...
7 آبان 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به درباره علی می باشد